معرفی وبلاگ
-وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. -هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن. دکتر شریعتی
صفحه ها
دسته
پیوندها
Mahdi_witsful

لینک های مورد علاقه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95664
تعداد نوشته ها : 215
تعداد نظرات : 279
Rss
طراح قالب
GraphistThem226

وسط بازار ایستاده بود و داشت گریه می کرد.

  

 به طرفش رفتم و پرسیدم: پسرم چی شده؟

  

 نگاهی به من انداخت و گفت: «بابام گم شده»

  

با تعجب گفتم: بابات گم شده؟

  

 گفت: «آره داشتیم با هم می رفتیم و دست هم را گرفته بودیم،

  

 سر راه از یک فروشگاه اسباب بازی رد شدیم،

  

 ماشین ها و اسباب بازیهای خیلی قشنگی داشت،

  

چند لحظه ایستاد تا آنها را نگاه کنم،

  

بعدش هم دیدم آن طرف یک شیرینی فروشی است،

  

رفتم تو تا چند تا شیرینی انتخاب کنم تا بابام برام بخره،

  

اما وقتی از شیرینی فروشی بیرون اومدم،

  

دیدم بابام نیست و گم شده.»

  

کمکش کردم تا پدرش را پیدا کرد.

  

حالا این شده حکایت ما،

  

انبیا و اولیا پدران خلق‌اند و دست افراد را می گیرند تا آنان را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند،

  

اما اغلب، جلب سرگرمی ها و اسباب بازی های دنیا می شویم و  دست پدر را رها کرده و در بازار گم می شویم.

  

آن وقت فکر می کنیم که اماممان گم شده و نیست؛

  

در حالی که امام زمان علیه السلام  گم و غایب نشده اند،

  

 بلکه این ما هستیم که گم و غافل گشته ایم.

  

تنظیم: گروه دین و اندیشه - حسین عسگری

 

دسته ها : داستان کوتاه
پنج شنبه 1388/11/1 17:49

صداقت
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

دسته ها : داستان کوتاه
پنج شنبه 1388/10/17 21:34

انتخاب
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

دسته ها : داستان کوتاه - عشق
پنج شنبه 1388/10/17 21:31

آیینه

به نام خدا
یک روز بهاری بود که با او آشنا شدم، اون روزی که احساس میکردم بدبخترین مرد دنیا هستم.
موقعی که کلی قبلش با همسرم دعوا کرده بودم وتصمیم گرفته بودم که هرگز به خونه برنگردم تا بمیرم.
وقتی توی پارک روی صندلی نشسته بودم آنقدر تو فکر بودم که متوجه اجازه خواستن او نشدم، و بعد مدتی که حس کردم کسی بغل دستم نشسته تعجب زیادی کردم.
آخه این همه صندلی چرا او باید پیش من می نشست؟
ولی صورت مهربان وخندان او مرا وادار کرد که لبخند زورکی بزنم.
او سر صحبت را باز کرد که چه هوای خوبی هست، آدمی در هوای تمیز و خوش بهار هست که عاشق می شود.
از حرف او مسخره ام آمد، با خودم زمزمه کردم، عشق اگه عشق واقعی باشه بهار وخزان نداره.
که او پاسخ داد: چرا داره اگه عشق فقط عادت شده باشه. خزان هم داره.
گویا من حرفم را بلند زمزمه کرده بودم که او به خودش اجازه داد تا نظر بدهد و چه خوب هم شد چون بالاخره کسی صدای من را شنید.
نگاهش کردم وگفتم مثل اینکه شما خیلی خوشبخت هستید درسته حتما یک عشق واقعی دارید مگه نه؟
و او در حالی که دستم را در میان دستانش می گرفت گفت: بله .
وادامه داد که معلومه تو امروز خیلی تنها هستی وخیلی ناراحت، درست میگم؟
من هم گفتم: بله من سالهاست که با همسرم مشکل دارم واو نمیخواهد که کمکی به زندگیش بکند ومن خیلی خسته شدم.
کاش هرگز ازدواج نکرده بودم. او نگاهی زیبا به چشمانم کرد وگفت: می خوای دوباره عاشق شوی، یک عشق واقعی پیدا کنی وبا او زندگی کنی، تا خوشبخت شوی.
از حرفش کمی ترسیدم ودستم را از دستش درآوردم.
خندید وگفت ترسیدی؟
گفتم: بله کمی ترسیدم چون من زن دارم.
گفت: فقط کمی ترسیدی؟ این یعنی که بدت نمی آید درسته؟
حالا خودم هم از هوش او خندم گرفت. درست میگفت بدم نمی آمد که حال همسرم را بگیرم.
پس منتظر شدم او پیشنهاد بدهد واو هم این کار را کرد.
می خواهی اول ببینی که او چطور آدمی هست وچقدر دوستت می دارد، وآیا از همسرت هم بهتر هست یا نه؟
این عالی بود، من میتونستم بدون هیچ اشتباهی انتخاب کنم. پس با جان ودل اجازه دادم او حرفش را بزند.
پس دست در جیبش کرد وآیینه ای درآورد واز من خواست که در آن بنگرم.
من در کمال ناباوری به حرف او گوش دادم ودرآیینه نگریستم، خوب معلوم بود خودم را دیدم.
او لبخند زد اما من مطمئن شدم که او دیوانه ای هست که مرا سر کار گذاشته.
پس خودم را کمی جمع وجور کردم. که گفت: عزیزم بدان در هر ارتباطی حتی ازدواج طرف تو همانی می شود که تو می خواهی، چون عکس العملی را نشان میدهد که نتیجه عمل تو بوده.
تو با هر کس دیگری هم ازدواج کنی زندگیت همانی میشود که الان هست چون تو اینگونه هستی وعوض نشدی. همسر تو در اصل شکل کاملی از خود توست در جسمی دیگر مثل همانی که در آیینه دیدی، شکل خودت.
پس اگر حس میکنی از این همسر راضی نیستی خودت را عوض کن آنطور که دوست داری باشد، بشو. تا وقتی جلوی آیینه وجود او قرار میگیری هر کاری تو میکنی و می خواهی، او هم، همان را انجام دهد.
زندگی آیینه تمام نمای رفتار خود ماست.
حالا من هم بوی بهار را حس میکردم، خواستم پیشقدم شوم ودستش را برای تشکر بفشارم که دیدم، او رفته است.
من هم باید سریع بروم اول از همه همسرم را از خانه پدرش بیاورم وبعد برویم یک آیینه و شمعدان جدید بخریم.
همیشه عاشق باشید، آرزویم این است.

دسته ها : داستان کوتاه
يکشنبه 1388/9/1 18:40
گفتگوی یک سوسک با خدا

گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی که چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت.

گفت: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند.  برای این که زشتم. زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست.
خدا گفت: چرا، مال تو هم هست. خدا گفت: دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری ست آموختنی و همه کس، رنج آموختن را نمی برد. ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.

مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است و من زیبایم، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره ، هر چه که هست، نیست الا زیبایی ...

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین نباش. قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

دسته ها : داستان کوتاه
جمعه 1388/8/1 16:51
شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ...

شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ...

شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر این خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری ....

رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دائم الخمری گرفتار است ...

شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....
دسته ها : داستان کوتاه
جمعه 1388/8/1 16:48
نذار ارزون معامله ات کنند

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
 دست همه حاضرین بالا رفت!
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.
وسپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!
 وباز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!
بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
دسته ها : داستان کوتاه
جمعه 1388/8/1 16:44
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می
دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت .
مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند .
درختان کهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
مرد دیگر که نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد
و احساس زندگی می کرد.
روز ها و هفته ها سپری شد .
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که
ار خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان
خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس
از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره
بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای
او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : (( شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و
حتی نمی توانست این دیوار را ببیند .))
دسته ها : داستان کوتاه
چهارشنبه 1388/7/29 14:40
داستان طناب درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود..
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.. ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت.. ولی قهرمان ما به جای-آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک-شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد...
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها-پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند..
کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت در حالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان -پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بدزندگی اش را به یاد می آورد.. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده..که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده ...
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود ..
در ان لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند : "خدایا کمکم کن."
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:"از من چه می خواهی؟"
- نجاتم بده!
- واقغا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.
پس آن طناب دور کمرت را ببر!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.. و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند...
روز بعد گروه نجات رسیدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت....
دسته ها : داستان کوتاه
چهارشنبه 1388/7/29 14:5
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .اما گاهی پرنده ها و انسان ها را;اشتباه می گیرم;انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت: راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .انسان دیگر نخندید .انگار ته ته;خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست .شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه های کوچک;انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان;هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.
دسته ها : داستان کوتاه
چهارشنبه 1388/7/29 14:3
X